خوب سر ظهر با صدای “دینگ دینگ” بیدار شدیم تا قوانین جدید رو بنوییسم! در مطلبی قوانین نوشته شد و منتشر نشد! فقط اینجا اومدم بگم نوشته شدن! وسلام
تغییر ورژن
اکتبر 30, 2009الان حوالی ساعت 3:40 بامداد روز جمعه، هشتمین روز از هشتمین ماه سال 1388 مصادف با سی اکتبر سال 2009! من نتونستم بخوابم. توی اتاقم نشستم و بخاری روشنه و بخاری هوای اتاق رو مطبوع کرده. ماهواره رو روی کانال تی وی پرشیا گذاشتم و به آهنگای جوادش گوش میدم و گاهی باز به پی ام سی پرش میکنم. هیچجور خوابم نمیبره. بهترین کار اینه که کامپیوتر رو خاموش کنم و از فردا قوانین جدید زندگیم رو وضع کنم! باید عوض بشم، یک تغییر ورژن جدی، مرتضی ورژن جدیدش با تغییراتی مهم و اساسی! مرتضایی که بیشتر یوزرفرندلی باشه. میخوابم به امید اینکه فردا مرتضایی نو رو متولد کنم. از فردا همه چیز عوض میشه و اثبات میکنم من اشتباه کردم! دیگران اشتباه کردن! همه و همه اشتباه کردیم اما از فردا همه چیز ریست میشه؟ اوکی؟ فردا که بیدار بشم، صدای دینگ دینگی رو میشنوم حکایت از تولد مرتضایی نو. فردا همه چیز رو مرتضی عوض میکنه.
غروب پاییز
اکتبر 26, 2009حالا دیگه هوا بوی پاییز، سرمای دلچسب پاییزی و آفتاب ظهر پاییز پوست آدم رو چنان نوازشی میکنه که آدم میخواد بیهوش بشه. توصیف خش خش برگها رو بیخیال که جایی برای توصیف نیست بس که توی هر مطلب ادبی و غیرادبی ازش یاد شده. امروز ظهر وقتی برگشتم خونه حس کردم دلم گرفته، یکمی دوست دارم تنها باشم و وقتی کسی نیست که حرفات رو باهاش راحت بزنی، بشینی و با خودت خلوت کنی. تصمیم قاطع گرفتم که این غروب پاییزی رو برم بالای کوه یا تپه نزدیک خونه که این روزا قطعا خلوته و با خیال راحت بشینم و غروب رو نگاه کنم. لباسام رو که در آوردم و آبی به دست صورتم زدم و به بیرون نگاه کردم دیدم به به! هوا گرفت! هوا هم مثل دل من گرفت! غروبی در کار نخواهد بود برای دیدن! باز من تصمیم گرفتم برم دریا و دریا خشک شد! عیب نداره! تا بوده همین بوده. روی هرچی دست بذارم سنگ میشه! یکبار هم تصمیم گرفتم برم غروب رو ببینم که ابر شد…
اکتبر 26, 2009
میدونی؟
خوب اگر میدونی چرا باید به ت بگم؟ها؟
نمیدونی؟
خوب وقتی ممکنه آزارت بده و ناراحت بشی چرا بگم؟
جنبه و ارزش
اکتبر 24, 2009چه باحال نوشته فیروزه. به قول علیفر گزارشگر فوتبال الحق والانصاف حرف کاملا به جا و منطقی زده در قبال تمامی پسرها! بهتره بگم در مورد ما پسرها! در مورد ما پسرهای بی جنبه. اما خوب دخترها چی؟ شاید از دید من اینطوره شاید هم همه اینطور فکر میکنن اما در هر صورت معتقدم به غیر از تعداد معدودی از اناث، بقیه اصلا ارزش ندارن بخوای درموردشون فکر کنی! حالا کامیون کامیون لطف کنن و کانتینرهای محبت و لبخند رو عرضه کنن! خوب وقتی نمیشه حتی در موردشون فکر کرد پس بقیه قضایاها هم منتفی میشه.
پ.ن: نه از روی لج بازی و بحثهای مضحک دخترونه و پسرونه این حرفا رو زدم نه از روی کینه! فقط حرف دلم رو گفتم. یک اعتقاد قلبی…