بایگانیِ دسامبر, 2011

سوم دی

دسامبر 24, 2011

امشب یک شب زمستونیه! خوب دلم برف میخواد اما خبری نیست. زمستون از ماههای مورد علاقه‌ست! طبق پیش‌بینی هواشناسی باید تا  سه‌شنبه صبر کرد بلکه اولین برف زمستونی رو داشته باشیم. امشب زمان یه جوری دیر میگذره! انگار زمان هم منتظره تا من به کارهای عقب موندم برسم اما من همچنان با خنجر به جونش افتادم و دارم تیکه پاره‌ش میکنم! بعد از بلایی که سر گردنم اومد و به لقاالله پیوست، وقت تلف کردن و خونه نشینی هم بیشتر شد! توی خونه هم کار خاصی نیست که بخوام انجام بدم! یه مقدار آهنگ گوش میدم، یکمی کتاب میخونم،  بی نهایت وبگردی میکنم و باز یه مقدار زبان تمرین میکنم و روز اینطوری میگذره! واسه تقویت زبانم یه دوست چینی پیدا کردم. کلی روی تلفظا و استرسها کار کردم تا همه چیز رو به نحو احسنت پیش ببرم اما بعد صحبت با این دوست چینی همون چیزی رو هم که بلد بودم یادم رفت! کم کم حس کردم دارم میشم شبیه چینیا! دقیقا عین چینیا که انگلیسی حرف میزنن پس بعد تشکر به روشی کاملا ایرانی دوست چینی رو پیچوندم!
خلاصه! این پست وبلاگ دو دلیل داشت: اول اینکه تونستم وردپرس رو باز کنم و دوم هم اینکه به شدت دارم به این فکر میکنم که باید وبلاگا رو زنده نگه داشت. چند شب پیش با دوستی که خودش هم از وبلاگنویسای قدیمی و نه چندان معروف عین خودم بود، داشتیم سر این موضوع حرف میزدیم و هردو یه جورایی معتقد بودیم که شبکه های اجتماعی زدن و دهن وبلاگا رو سرویس کردن! خوب طبیعیه که توئیت کردن توی توئیتر و نت زدن توی فیسبوک و پلاس به مراتب ساده‌تر از نوشتن توی وبلاگیه که باید با هزار کلک لاگین کنی. خیعلی غمگینه که دیگه وبلاگنویسی عین سابق نیست اما خیلی خوبه که هنوز وبلاگی هست تا من همین چارخط روزمرگی ساده رو بنویسم…

27 آذر

دسامبر 18, 2011

بالاخره با هر ضرب و زوری بود تونستم این فیلترینگ رو بپیچونم و وردپرس رو باز کنم! چقدر چیزی آدم توی سرشه برای نوشتن اما الان که رسیدم اینجا نمیدونم چی بنویسم… هدف، از نوشتن به باز کردن وردپرس تغییر پیدا کرده بود واسه همین دیگه من به هدفم یعنی باز شدن وردپرس رسیدم! نوشتن باشه واسه سری بعد!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.