12 بهمن

فوریه 1, 2019

آقا من حالم خوب نیست کلا. در ظاهر به زندگی عادی برگشتم اما واقعا درونی خوب نیستم. امروز جمعه توی خونه بودم و سر خاکش نرفتم که خوب بمونم و از توی خونه بودن جز تلاش برای خفه کردن بغضم هیچ چیزی نصیبم نشد. به مامانبزرگ سر زدم و بحث چهلم مامان شد. واااای که باز دوباره بریز و بپاش و هزارتا کار. آب پاکی رو ریختم روی دست همه گفتم همش خرج کار خیر میشه و هرکی میخواد بیاد سر خاک. اما خب سرخاک هم برنامه ریزی میخواد. سیگار هم که دیگه نکشم اصلا نمیتونم بغضم رو بخورم. توی باشگاه خودم رو جر میدم تا خسته بشم و شب بتونم بخوابم و میخوابم باز خواب مامان رو میبینم. خوابای عجیب. دیگه آخرینش امروز عصر بود که دیدم مامان روی مبل دراز کشیده بود و داشتم باهاش حرف میزدم. به سرعت رفتم پیش داداشم و بهش گفتم مگر مامان نمرد؟ پس این کیه روی مبل دراز کشیده و داداشم شروع کرد به یادآوری پروسه درمان و روزهایی که توی بیمارستان بود و قبل اینکه بخواد نتیجه‌ای بگیره من داد زدم که بسه چرا همه چیز بلاتکلیفه و بعد من با حال اشک خفگی بیدار شدم و دیدم دقیقا روی همون مبلی خوابم برده که ظهرها مامان روش دراز میکشید و میخوابید. چندباری خواستم برم پیش اون روانپزشکی که قبل فوت مامان باهاش برای ادامه درمان مامان مشورت کردم اما دل و دماغش رو ندارم. این وسط من بابا رو چکار کنم؟ بابای گیج و خسته که به گفته خودش تصویر مامان از جلو چشماش کنار نمیره و حالش من رو میترسونه که مبادا برای اونم اتفاقی بیقته. شاید اگر بابا نبود از این خونه و یا حتی شهر میرفتم. در واقع کابوسهایی که همیشه ازشون فرار میکردم، این روزها برام پیش اومده و شده بخشی از زندگی من و در نهایت تنها یک چیز رو خوب میدونم و اونم اینکه حوصله هیچکس رو ندارم. برم مسافرتی و دوری بزنم به امید تحول…

Advertisements

دهم دی 1397

دسامبر 31, 2018

بچه آخر بودن، داداش کوچیکه بودن و خلاصه کوچکترین عضو خانواده بودن این خوبی رو داره که موقع مشکلات تو زیاد مسئولیتی نداری. البته این واسه همه ممکنه صدق کنه اما واسه من؟ نه! روز جمعه، 7 دیماه دنیا یخ زد، من روحم شکست، آهسته اشک ریختم اما هزاربار گفتم محکم باش که خیلی کار هست. داداشم نوحه خوند و داد زد، خواهرم از حال رفت، بابام انگار که کامل شکست و دیگه توی این دنیا نبود و فقط من بودم که باید همه کارا رو میکردم. انکار نمیکنم که چقدر اطرافیان بالاخص خانواده خاله‌م و دامادمون بهمون کمک کردن اما تصمیمات که مطرح میشد، کارها که پیش میرفت و حساب کتابا که نوبتش میشد این من بودم که باید کارها رو میکردم. گله از هیچکس ندارم جز داداشم. آخه من بچه کوچیکترم، منم وابسته بودم به مامان و تا بود تنها کسی که سرش رو میذاشت روی زانوش و حرف میزد من بودم و حالا حتی وقت عزاداری واسش نداشتم. دیروز سومش بود، از مسجد اومدیم. کارها رو مرتب کردیم و به دنبال یک قرص برای بابا، روی یخچال انگشترش رو دیدم. به خواهرم بهت زده گفتم این چیه؟ گفت که گفته انگشتم لاغر شده و واسه اینکه گم نشه بذارش اون بالا. اینجا بود که دیگه بغضم ترکید. انگشتری بود که روز مادر واسش خریده بودم و همیشه دستش میکرد و میگفت که نمیخواد از خودش جداش کنه. حالا بعد این سه روز نوبت من هست که عزاداری کنم؟ دلم شکسته از اینکه بچه کوچکترم اما مامانم روزای آخر بهم میگه هوای داداشت رو داشته باش. بهم میگه خیالم از تو راحته اما داداشت…
این چند روز فقط میخوام داد بزنم و بگم مامان یکی دو روز دیگه برگرد و بیا به همشون بگو که راه و رسم رندگی چیه. به بابا بگو که اینقدر خودش رو شکسته نکنه و به داداشم بگو که اون هوای من رو داشته باشه. دیشب خواب دیدم که از خواب بیدار شدم و مامان توی خونه‌ست. به مامان گفتم خواب بد دیدم و میخندید اما یهو بیدار شدم. واقعا بیدار شدم. خواب دیدم که همه چیزها خواب بوده اما خواب بودن این اوضاع خودش یک خواب غمگین بود. میدونم این روزا میگذره و این خواب دیدنها عادیه اما تا کی بگذره و چطور بگذره واقعا نمیدونم… فقط میتونم در نهایت بگم که از هفتم دی 1397 که مامانم رفت بیزارم.


اولین روز زمستان نفرین شده 97

دسامبر 22, 2018

از اتاق مامان میام بیرون و روی صندلی ولو میشم و آروم آروم اشک میریزم و صورتم رو میشورم و دوباره با لبخند برمیگردم پیش مامان. زندگی من داره یکی از غمگینترین و تلخترین روزاش رو طی میکنه. کاش دنیا همینجا استاپ بشه و من بفهمم که خواب بودم و یا من هم روی یک تخت کنار مامانم هم مسیر بشم. این وضع نه من که همه خانواده رو درگیر کرده و بابا که بعد از فوت آقا رضا میشد از لابلای نگاهها و حرفاش فهمید حس ناخوشایندی داره، این روزا دیگه عملا همه چیز رو ناخواسته بروز داده. وضع مامان دلش رو شکسته و اونقدر حالش رو خراب کرده که گیج و داغون زمین خورد و کارش برای شکستگی به اتاق عمل کشید. امشب تنها توی خونه نشستم. خوابهای من بعد 48 ساعت بیخوابی یک خواب عمیق 5 ساعته ست و بعد هم بیدار شدن با دلهره و وحشت. امشب که تنها توی خونه راه میرم و گریه میکنم منتظرم بخوابم تا یک صبح نفرین شده دیگه رو ببینم. اومدم اینجا بنویسم که آروم بشم اما راستش فقط انگار دارم خاطرات رو مرور میکنم. کاش بده بستونی بود و من بخشی از عمرم رو میدادم به مامان و بابام. نه نه! این سخته اما آسونترش هم هست. کاش برگردیم به تابستون امسال. تابستونی که هنوز مامان سرحال بود.
هزارتا فکر و خیال دارم که هرکسی بشنوه فکر میکنه من احمقم. راستش من احمق نیستم. من این روزا خسته و داغونتر از اونم که بخوام شب یلدا توی بیمارستان کنار ناله‌های مامان باشم و بعد منطقی بگم: خب عیبی نداره و چنین است و چنان است. همه میخوان دلداری بدن، همه میخوان کمک کنن اما راستش همه عاجزتر از ما فقط نظاره گرن. یه روز از همین روزاست که قلبم از توی سینم بیرون بزنه…


این پاییز لعنتی

دسامبر 13, 2018

حال مامان خوب نیست. پریشب توی سکوت بامدادی رسیدم خونه. راستش عاشق وقتایی بودم که میومدم خونه و همه شهر خواب بودن و من بیدار. لباس عوض میکردم، دوش میگرفتم و کمی اخبار رو میخندم و بعد میخوابیدم. اما پریشب که رسیدم داداشم اومد گفت دکتر فلان گفته و بهمان گفته، هیچ آرمایشی علت رو نشون نمیده. پریشب فقط سردم بود. از برف و بارون و سرما خبری نیست اما واقعا سردم شده بود. بخاری اتاق رو تا آخرین درجه زیاد کردم فایده نداشت. بیخوابی این چند شب و حال مامان حال من رو بد کرده. یهو سردم میشه، حس میکنم تنم داره میلرزه. بغض میکنم، گریه میکنم اما با همه به خاطر اینکه جلوی مامان اینقدر مستاصل و دستپاچه عمل میکنن دعوا دارم. همه چیز به معنای واقعی جهنم وار پیش میره. این چیزی نبود که هیچوقت در بدترین حالت برای حال خودم متصور بوده باشم…


28 آبان

نوامبر 19, 2018

وقتی مامان توی خونه حالش خوب نباشه، هیچکس حالش خوب نیست… هیچکس… شاید قبلا اینا واسه شعرا و داستاتا بود اما واقعا حال گلدونا هم خوب نیست


یک هفته اواسط پاییز 97

نوامبر 8, 2018

درست زمانی که احساس میکنی همه چیز به بدی داره پیش میره، زندگی بهت نشون میده شرایط بدتر هم وجود داره. وقتی خواهرم پشت تلفن خبر فوت شوهرخاله‌م رو داد، انگار توی چند ثانیه هرچی تصویر خوب از آقارضا و خانواده خالم داشتم از جلو چشام مثل یک فیلم سریع گذشت. زندگی و قوانینش به شدت بیرحمه. ما ازش میشه همیشه طلبکار باشیم اما گاهی باید ازش ممنون باشیم. اینبار نوبت طلبکاریمونه که چرا باید همه چیز اینطور پیش بره و باز این سردرگمی لعنتی با خانواده عزادار. هرچقدر آداب اجتماعی رو یاد گرفتم و تونستم با برخورد مناسب در هر شرایطی دیگران رو به سمتی که میخوام بکشونم، در این مورد شبیه آدمای دست پاچه‌ای میشم که نمیتونن حرف بزنن و به تته پته میفتن. این هفته تا چهارشنبه از سختترین هفته‌های سال جاری بوده. خیلی وقت بود اینطور پیش نرفته بودم که بخوام نزدیک به 30 ساعت نخوابم. کم خوابی همراه با این سرما خوردگی یا آنفلونزا شرایط فاجعه‌ای رو پیش آورد. به دکتر میگم آنتی بیوتیکی بده که بتونم خودم رو تا آخر هفته سرپا نگهدارم. پنی سیلین لطفا! یهو با خودم گفتم به دکتر دستور نده احمق! سریعا عذرخواهی کردم و گفتم فقط میخوام سرپا بشم وگرنه قصد جسارت ندارم. دکتر فشارم رو گرفت و گفت اگر بخوام بکشمت بهت پنی سیلین میدم! سرم، ویتامین، کمی آنتی بیوتیک وریدی و… شت! داشتم میمردم جدی جدی. سرم تجربه نکرده بودم که کردم. حال بعدش خوب بود و چهارشنبه با یک کنسلی شیرین خونه نشین شدم و به خودم رسیدم. بهتر شد اما این چند روز یعنی از شنبه تا سه شنبه رو نمیتونم فراموش کنم. روزای بدی بود. اونقدر بد که بعد از مدتها من رو کشوندن به اینجا تا بنویسمشون. از ابتدای امسال که اوضاع اقتصادی مملکت مثل یک طوفان همه برنامه‌های آدمای این مملکت رو درنوردید، خودم رو شبیه یک نجات یافته دیدم که تونست به یک الوار شناور بچسبه و خودش رو زنده نگهداره اما همچنان یک لوزر بودم که نتونستم خیلی از برنامه‌های دیگه رو به نتیجه برسونم. سعی دارم به چیزی فکر نکنم. آروم بگذرونم و کمتر صحبتهای منفی به زبون بیارم. توی هرجمعی بشینی جز ناله اقتصادی و شرایط بد اجتماعی چیزی به دستت نمیرسه. واقعا این همه ناامیدی بین مردم ترسناکه ولی من خودم میتونم حداقل به خودم رحم کنم و کمتر انرژی منفی به دیگران بدم و انرژی منفی از جذب کنم. اینا رو منی میگم که کوه انرژی منفی بودم. شاید واسه همین بوده که کمتر نوشتم و کمتر توی فضای مجازی گشتم. شاید هم حوصله نوشتن نداشتم. احساس میکنم که خیلی وقته دیگه توی نوشتن توانی ندارم.


25 خرداد

ژوئن 15, 2018

بذار از نفرتهام بگم، اینکه از روزه گرفتن پدر و مادرم متنفرم. اعمال شخصی هرکسی به خودشون مربوطه اما اینا توی این سن و وضع جسمانی با هر روزه تن و بدن من رو میلرزونن! این عید که به اسم فطر شناخته میشه برای من حس تموم شدن همه استرسهای یک ماه گذشته رو داره. سال قبل هم فک کنم از این موضوع گفتم اما نمیتونم باز هم نگم که چه ماه سختیه.