19 فروردین- سعدی

آوریل 8, 2018

اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز…!

Advertisements

دوازدهم فروردین – Annihilation

آوریل 1, 2018

یکی از بهترین سکانسهایی که دیدم. ناتالی پورتمن در نقش زیست شناس از ماموریتی که مثل خودکشیه میگه و جوابی جالب میشنوه! زندگی ماست…


نهم فروردین

مارس 29, 2018

خواهر مادربزرگ، خاله میمنت، تنها خواهر در قید حیات مادربزرگمون بود. خواهری که به مامانبزرگ خیلی نزدیک بود و هرطوری بود حداقل سالی یکی دوبار ترتیبی چیده میشد که این دو خواهر علیرغم پادردهاشون و سختی حرکتشون همدیگه رو ببینن. معمولا زیاد پیش میومد که مامانبزرگ به خونه ما بیاد و چون خونه خاله میمنت نزدیک به ما بود، عصر به اونجا میبردیمش و این دو نفر همدیگه رو میدیدن. شاید زندگی خاله میمنت غمگینترین زندگی بود که بین اطرافیانم دیدم. مرگ دخترش به خاطر سرطان پستان که میشد اینقدر زود منجر به مرگ نشه، یکی از این اتفاقات تلخ و غمگین زندگیش بود. پسرهای ساده و همسر نادان به معنای واقعی کلمه، زندگی اونا رو از دید یک ناظر بیرونی تلختر هم نشون میداد. مدتی بود که خاله میمنت دیگه قدرت راه رفتنش رو از دست داده بود و مامانبزرگ هم سختتر حرکت میکرد و گوشهای سنگین دو طرف اجازه حتی یک تماس تلفنی به این دو نمیداد و هردو توی یک شهر اما دور از هم زندگی میکردن. مامان هفته‌ای دو سه بار به خاله میمنت سر میزد و هروقت خونه مامانبزرگ میرفتیم براش از حال و احوال خاله میگفت و هروقت مامان خونه خاله میرفت، از مامانبزرگ براش تعریف میکرد تا اینکه پارسال زمستون خاله میمنت فوت کرد. اونم به شکلی که پسرهای نادونش تعلل کردن و با دیر رسوندنش به بیمارستان عمل فوت رو سرعت بخشیدن. نمیدونم توی این دوره زمونه چرا نباید با اورژانس تماس گرفت؟

حالا یک سال و چند ماه از فوت خاله گذشته و مامانبزرگ از این فوت خبر نداره. مامان که میره خونه مامانبزرگ و از حال خاله پرسیده میشه، مامان میگه: «خوبه! راحت و آروم…!» هربار یک طور طفره میره و همچنان خبری از دادن خبر فوت خاله نیست! به مامان میگم چرا اینطوری میکنید؟ میگه نمیخوایم پیرزن غصه بخوره! نمیدونم کار درستی میکنن یا نه اما دایی حسین تعریف میکنه که امسال مامانبزرگ گفته عید میخوام خواهرم رو ببینم. دایی حسین گفته باشه و قبول کرده ولی به شکل معجزه‌آسایی مامانبزرگ به خاطر شرایطش منصرف شده و به رسوندن سلام اکتفا کرده. این بازی موش و گریه تا کجا میره اما هربار که مامانبزرگ از مامان حال خاله رو میپرسه، من یه دنیا غمگین میشم. از خودم میترسم و روزی که اینطوری باشم و بی خبر از همه جا فکر کنم همه چیز خوبه. شاید این بی خبری بهترین حال ممکن باشه اما من دوست ندارم تجربه‌ش کنم.


5 فروردین

مارس 25, 2018

سال 97 خیلی سخت شروع شده. کار و کار. خستگی و بی حالی. امروز کمردرد اومد سراغم و ظهر اومدم خونه و خوابیدم تا 8 شب! بعد هم قدم زدن و فست فود انفرادی جهت شام! همیشه با خودم میگفتم چقدر غمگینن اینایی که تنها میان فست فود میخورن. اما امروز غمگین نبودم و خیلی عادی فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر این غذایی که میخورم آشغال و بی خاصیته! چند روز دیگه فشار کمتر میشه و من میمونم و حوضم! باید ورزش رو شروع کنم. باید جدی ورزش کنم. یه باشگاه خوب پیدا کنم، دوباره ورزش کنم، زندگیم رو یکمی منظم کنم. سال 97 باید سال شادی باشه و دم غنیت شمر باشم و بیخیال همه چیزای گذشته و آینده بگم گورپدر همشون. تک تکشون. دونه دونه شون. جا به جاشون و… شاد زندگی کنم. واقعا این تصمیم رو دارم. یعنی ممکنه؟


27 اسفند

مارس 18, 2018

امروز وقتی مبالغ وصولی شرکت توی ماه آخر سال رو جمع زدم خیلی خودم رو کنترل کردم که از خوشحالی نپرم توی بغل خانوم رئیس! امروز به معنای واقعی روی هوا بودم. نشستم و فقط به آدما لبخند زدم، خستگیم در رفت. هنوز کسری ها جبران نشده اما کامبک خوبی بود! میشه به ادامه حیات شرکت امیدوار بود.


یکی از روزای آخر اسفند!

مارس 15, 2018

امسال سال عجیبی بود! سالی که بیشتر از همیشه توی لاک خودم بودم و همه کارا رو توی سکوت و خفا کردم. کنایه و شوخی دیگران در مورد ازدواج کردن و نکردنم رو زیادتر از حد معمول شنیدم و احتمالا در آینده بیشتر هم میشنوم. اما در جواب همشون توی دلم گفتم شما هیچی نمیدونید و ندونستنتون رو سرزنش نمیشه کرد. امسال خونه دار شدم. حس خوب خونه دار شدن رو تجربه کردم. توی خونه قدم میزنم و بوی نویی و کاغذ دیواریهایی که سفارشی نصب کردن رو میفرستم توی ریه هام! همه چی این خونه لعنتی نو و تمیزه. ازش میام بیرون و در رو قفل میکنم و میسپارمش به بنگاهی و میگم: اگر زوجی دنبال خونه بودن اینجا رو معرفی کن! میگه فکر کردم خودتون میخواید استفاده کنید! نمیشه از حمایت بابا توی این مسیر گذشت. ازش ممنونم. امسال سال خوبی بود. کار کوچیک اما صد درصد شخصیم رو راه انداختم و یک پروژه انجام دادم. حس گرفتن چک و بردنش به بانک رو نمیشه به قول نویسنده ها قلمی کرد! یک روز آدم باید یاد بگیره که دیگه زنبور نباشه بلکه کندودار بشه. این رو به همه میگم. به همه میگم که زنبور نباشید. به خودم هزاربار در روز میگم زنبور نباش! یعنی ممکنه من یکروز کندودار بشم؟ یه روز ممکنه من با مخ زمین بخورم؟ نمیدونم ممکنه یا نه اما سال گذشته اینطوری نبود و امیدوارم سال آینده دهها برابر بهتر از امسال باشه و ریسکهام با شکست مواجه نشه! امسال توی لاک خودم بودم بیشتر از همیشه. امسال به اندازه تمام عمرم سیگار کشیدم، عصبانی شدم، حرص خوردم، غمگین بودم، نخوابیدم و بیشتر از همه عمرم بیرون از خونه مشغول کار کردن بودم. بیشتر از همیشه توی خونه زندگی کردم بدون اینکه خانواده رو ببینم. این 96 واقعا داره تموم میشه؟


12 اسفند

مارس 3, 2018