28 آبان

نوامبر 19, 2017

Advertisements

26 آبان

نوامبر 17, 2017

میشه که آدم حس کنه چیزی نیست که بخواد ازش بنویسه. گاهی احساس کنه حرفی نیست و همه چیز سکوت محضه. اما حقیقت اینه که درونگرا شده. خیلی درونگراتر از اون چیزی که باید باشه. اونقدر درونگرا که با خودش هم حرف نمیزنه و رازهایی میسازه و اون رازها رو از خودش هم پنهان میکنه.


11 مهر

نوامبر 2, 2017

میشه یک هفته سخت رو گذروند، کم خوابی رو تحمل کرد، همه استرسها و سختیها رو با خودت بکشونی و وقتی به آخر هفته میرسی به هر شکلی که میتونی از خجالت خودت در بیای که همه سختیهای کل هفته رو در خودش حل کنه. شاید ما اینجا بار و کلاب و کازینو نداشته باشیم، شاید تفریحات خاصی نداشته باشیم، شاید من کسی رو برای گشت و گذار اطراف شهر نداشته باشم و… اما داشتن چند تا دوست که خونه یکیشون جمع بشیم و از خجالت خستگیهامون به هر شکل ممکن در بیاییم میتونه جایگزین خوبی باشه. شاید خوبی بزرگ شدن همین باشه که میشه دوستهایی این شکلی داشته باشی که آخر هفته رو کلا به شکلی بینهایت معلق در هوا بگذرونی. جمعه هم باید ظهر بیدار شد. کمی گشت و گذار دور خودت بکنی و به کارای شخصیت برسی و دوباره بخوابی. خواب عمیق و عصرش به این فکر کنی که فردا باز یک هفته سخت شروع میشه و دوباره این دور رو شروع میکنی.اما این هفته شت! شت! باید بخوابم صبح جمعه آفتاب خودش رو نشون نداده باز برم سر کار.


A ghost story – هفتم مهر

سپتامبر 29, 2017

خواستم امروز رو ریلکس و با دیدن فیلمی حالم رو بهتر کنم. طبق معمول بدون داشتن هر تصوری از چیزی که قراره ببینم، دیدن فیلم رو شروع کردم. ریتم آهسته، دیالوگهای کم، موسیقی فیلم، فضا و رنگهای سرد من رو تا عمق غم و اندوه برد. این فیلم من رو تا جایی که تونست غمگین کرد. در سکانسی که روح همسایه ناامید از اومدن دیگران تموم شد، از درون خالی شدم. این فیلم در این مدت یکی از شاهکارهایی بود که میتونستم ببینم و برای شروع دیدن فیلم بهترین انتخاب تصادفی بود که میتونستم داشته باشم. شاید فضای سرد اتاقم توی این حزن و اندوهی که روی دلم نشست بی تاثیر نبوده باشه. هوایی که رو به خنکی گذاشته و بوی پاییز و زمستون دوست داشتنی من رو داره با خودش میاره. چه حس خودآزار و غمگین و دوست داشتنی دارم امروز


1 مهر

سپتامبر 23, 2017

خانوم رئیس رو دوست دارم. فقط و فقط به خاطر صداقتش. آدمایی که صادق باشن رو خیلی ساده میپذیرم، بهشون اعتماد و به راحتی باورشون میکنم. ایشون چند سال پیش به شدت من رو تشویق کرد واسه راه انداختن شرکت خودم، راهنماییم کرد، راه و چاهش رو نشونم داد و خلاصه تا تونست بهم کمک کرد. چرخ روزگار چرخید و من این شرکت رو به حال خودش رها کردم تا به امروز که دوباره به سرم زده و دارم راهش میندازم و کاراش رو میکنم. کارایی اداری و زمانبر که تنهایی دارم پیش میبرم. سخته اما راضی‌ام. میخوام بالاخره یک کاری مربوط به رشته دانشگاهیم هم انجام داده باشم. به هر حال این هم یک تجربه‌ست. هرکی ندونه فکر میکنه من بیکارم اما حقیقت اینه که بیشتر بیمارم. بیماری که نمیتونه توی خونه بشینه حتی واسه چند دقیقه و باید سرش رو گرم کاری کنه. دنبال دردسر بگرده و لحظه‌ای به حال خودش رها نباشه. مدتهاست نمیتونم کتابی باز کنم و بخونم و فیلمی رو برای دیدن انتخاب کنم. نهایتا تک اپیزود یک سریال من رو قانع میکنه. عادتهای بد هم این وسط اضافه شدن. سیگار کشیدن، استراحت کم و عدم مدیریت مالی. ماشین، خونه، جدا شدن از خانواده، رفتن به شهر دیگه و… چیزاییه که گاهی مثل یک پچ‌پچ توی گوشم میشنوم. این روزا واقعا نمیدونم دارم چکار میکنم. اما راضی‌ام. از ندونستنها و این وضع مبهم راضی‌ام. دیگه هیچ هدف خاصی نداشتن من رو راضی میکنه. بیشتر شبیه قمار بازی شدم که توی کازینو میبازه اما باز هم رضایت داره. اصلا شاید حکمتش همین بوده که اسمم رو گذاشتن مرتضا!!


نیمه شهریور

سپتامبر 5, 2017

وقتی اولین بار توی موزه مرد نمکی رو دیدم بی هوا شروع کردم واسه‌ش داستان ساختن، داستانش رو نوشتم. خوندم و اصلاحش کردم. داستانش رو دوست داشتم. مردی که از قبیله جدا شده. مردی که قبیله نخواستش و یا شاید هم اون قبیله رو نخواسته. مردی که هرچی بوده راهی رو پیش میگیره که تنهایی بخشی از مسیرشه و در این مسیر تا رسیدن به غاری که قبرش میشه به زندگیش فکر میکنه. به آدمایی که اومدن و رفتن. به احساساتش. به بودنها و نبودنها. به نفرتهاش. و در نهایت خواب و استراحتش توی یک غار میشه خواب ابدیش. داستانی که نوشته بودم رو دوست داشتم اما پاکش کردم. حس کردم چقدر ترسناکه مرد نمکی بودن. و این ترس امروز بخشی از منه. لحظه‌ای پر از نفرتم از همه نشدنها. لحظه‌ای پر از لذت از بودنها. خودم رو توی مسیری میبینم که داستانش رو برای مرد نمکی نوشته بودم. چقدر ترسناک شده این موضوع. ساعت دو صبح رو رد کرده و من خسته از روزی پر کار و فردایی پرکار تر و مردی نمکی که توی ذهنم رژه میره.


دهم مرداد

اوت 1, 2017

گاهی دلم پر میزنه واسه داشتن چیزی، اما خوب نمیشه. یادم میاد وقتی که بچه بودم، چقدر دوست داشتم پشت مغازه اسباب بازی فروشی ساعتها واستم و اسباب بازیاش رو نگاه کنم. گاهی شبها خواب میدیدم که توی مغازه حبس شدم و همه اون اسباب بازیهایی که آرزوشون رو داشتم و نداشتمشون در اختیارمه و حالا میتونم باهاشون بازی کنم. دهه سوم زندگیم که دیگه دارم سال آخرش رو میگذرونم با این اعتقاد گذشت که داشتن تمکن مالی میتونه همه چیز رو برای آدم فراهم کنه. این فکر بیراه نبود اما صددرصد درست هم نبود. به قولی پول خوشبختی نمیاره اما بی پولی قطعا بدبختی میاره. الان فقط حس میکنم خسته‌ام. گاهی خواب مغازه اسباب بازی فروشی رو میبینم. کاش برگردم و واسه بچگیم همه اون اسباب بازیها رو بخرم. به آدمایی که میشناسم و اهدافشون فکر میکنم. آدمایی که شبیه ربات شدن. آدمایی که توی یک چارچوب خشک و بدون انعطاف حرکت میکنن و همون کدی که واسشون نوشته شده رو اجرا میکنن. به آدمایی که روی غریضشون تعصب دارن و ازش نمیگذرن. به آدمایی که حس قدرت طلبیشون رو میخوان ارضا کنن. این همه آدم، این همه هدف و این همه راه توی زندگی و من فقط حس خستگی میکنم. کتاب نمیخونم. به زور فیلم میبینم و یادم میره که باید لباسا رو از خشکشویی بگیرم و وقتی هم یادم میاد که توان تکون دادن خودم رو ندارم. دوستی میگفت با کار زیاد داری از چیزی فرار میکنی. حرفش درست نیست. واقعا دوست دارم بدونم چی هست که من ازش فرار کنم. زندگی به این شکل رو دوست دارم. راحتترم. به کار کسی کار ندارم و کسی به کارم کار نداره. خودمم و خستگیهای تابستونی بدون شاید و باید. خستگی صادقانه ترین حس وجود هر آدمه که باید دوستش داشته باشی. عاشقش باشی. بودنش نعمته. اگر نباشه به خواب فرو نمیری و خواب مغازه اسباب بازی فروشی رو نمیبینی.