25 خرداد

ژوئن 15, 2018

بذار از نفرتهام بگم، اینکه از روزه گرفتن پدر و مادرم متنفرم. اعمال شخصی هرکسی به خودشون مربوطه اما اینا توی این سن و وضع جسمانی با هر روزه تن و بدن من رو میلرزونن! این عید که به اسم فطر شناخته میشه برای من حس تموم شدن همه استرسهای یک ماه گذشته رو داره. سال قبل هم فک کنم از این موضوع گفتم اما نمیتونم باز هم نگم که چه ماه سختیه.

Advertisements

12 اردیبهشت

مه 2, 2018

چند روز پیش دیگه رسما وارد دهه چهارم زندگیم شدم. احساس پیری ندارم، حس شیطنت و جوانی هم ندارم. کلا هیچ احساسی ندارم. بامداد روز تولدم یعنی حوالی ساعت 2 دوش گرفتم، قهوه تلخم رو خوردم و با دو تا سیلی توی گوش به خودم فهموندم که باید خواب رو فراموش کنم و رفتم سرکار. یه ربع زودتر از خونه زدم بیرون. یه ربع تا رسیدن ماشین. کیفم رو گذاشتم روی زمین کنار جوب خیابون. در شعاع ده متری کیفم توی خیابون قدم زدم. سکوت شب رو دوست دارم. هوا خنکای بهاری داشت. صدای گاری و خش خش رفتگر از دور میومد. دوست داشتم ببینمش اما نبود. اونقدر دور بود که نمیشد دیدش اما به خاطر سکوت شب به وضوح میشنیدم که داره خیابون رو جارو میزنه و گاری دستیش رو کشون کشون دنبال خودش میبره. دوست داشتم برم بهش بگم صبح بخیر، خدا قوت! بهش بگم منم مثل تو این وقت شب باید سر کار باشم. توی خیالات خودم بودم که طبق معمول صدای موتور سیکلت رو شنیدم. اوایل میترسیدم! کی میتونه این وقت شب باشه؟ زورگیر؟ دزد؟ الوات و ارذل موتور سوار؟ نه! آدمی دیگه هست که این وقت شب بیداره و داره روزنامه ها رو میرسونه در تک تک خونهها. خونه‌هایی که هنوز اشتراک کاغذی دارن. تموم نشدن! هستن. اینا همشون با من بیدارن. اینا هم ممکنه تولدشون بوده باشه. یکی جارو میزده، یک روزنامه میرسونده و هرکدوم یه جور روز تولدشون به جای اینکه زمان خواب رو به خواب بگذرونن، داشتن کار میکردن. به این سن برسی بیشتر به آدمایی که تا به امروز باهاشون آشنا شدی فکر میکنی. شاید هم من اینطورم. چرا خودم رو به جمع تعمیم میدم؟ بگذریم. گاهی یهو یاد بعضیا میفتم و دلم براشون تنگ میشه. اونشب هم همینطور بود. گاهی یاد کسی میفتم و اعصابم خورد میشه و گاهی هم کلا از یاد آدمها بیزار میشم و میخوام به این فکر کنم که مگر آدمها به من فکر میکنن که من دارم بهشون فکر میکنم؟ از دور صدای ماشین میاد. میدونم این وقت از بامداد کسی توی این کوچه رانندگی نمیکنه مگر اینکه بخواد من رو به جایی برسونه. به سمت کیفم میرم. برمیدارمش و راننده میرسه. احوالپرسی میکنیم. کیف رو توی صندوق عقب میذاریم و راه میفتیم. راننده چرت میزنه. نمیتونم دیالوگی باهاش برقرار کنم. از شیفت کاریش بپرسم؟ سوال تکراری! از کم خوابیاشون؟ خوب به من چه! سرم رو میبرم توی گوشیم. هیچجا هیچ خبری نیست. فضای مجازی همه خوابن. همه چی آرومه. گوشیم رو خاموش میکنم و میندازم توی جیب کتم. صدای برخوردش با کلید اعصابم رو خورد میکنه. حس میکنم اون کلید داره گوشی کهنه‌م رو خش میندازه. درش میارم و میذارمش توی جیب دیگه م. چشام رو میبندم و به این فکر میکنم که چند سال پیش این موقع اوضاع چه شکلی بود و اینکه چند سال آینده به چه شکله. راستش گاهی به شکل مردن هم فکر میکنم. مثلا اینکه سرطان بگیرم. یا یک بیماری صعب العلاج. به دنیا ندیدنها هم فکر میکنم. به کتابهای نخونده هم! و وای که چقدر فرصت کم دارم و کار زیاد.

امسال یکی از به ظاهر آرومترین روزهای تولدم بود. که از بامداد تا شامگاهش بیدار بودم و کمترین حسی نسبت به این روز نداشتم. نه خودم و نه اطرافیان. شاید اونقدر بی اتفاق و ساده که من باید از جزئیات بیخودی مثل برخورد کلید به گوشی و حس ناخوشایندش بنویسم و بگم دهه چهارم زندگیم چقدر آروم، ساده و پر از بی حسی شروع شده.


19 فروردین- سعدی

آوریل 8, 2018

اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز…!


دوازدهم فروردین – Annihilation

آوریل 1, 2018

یکی از بهترین سکانسهایی که دیدم. ناتالی پورتمن در نقش زیست شناس از ماموریتی که مثل خودکشیه میگه و جوابی جالب میشنوه! زندگی ماست…


نهم فروردین

مارس 29, 2018

خواهر مادربزرگ، خاله میمنت، تنها خواهر در قید حیات مادربزرگمون بود. خواهری که به مامانبزرگ خیلی نزدیک بود و هرطوری بود حداقل سالی یکی دوبار ترتیبی چیده میشد که این دو خواهر علیرغم پادردهاشون و سختی حرکتشون همدیگه رو ببینن. معمولا زیاد پیش میومد که مامانبزرگ به خونه ما بیاد و چون خونه خاله میمنت نزدیک به ما بود، عصر به اونجا میبردیمش و این دو نفر همدیگه رو میدیدن. شاید زندگی خاله میمنت غمگینترین زندگی بود که بین اطرافیانم دیدم. مرگ دخترش به خاطر سرطان پستان که میشد اینقدر زود منجر به مرگ نشه، یکی از این اتفاقات تلخ و غمگین زندگیش بود. پسرهای ساده و همسر نادان به معنای واقعی کلمه، زندگی اونا رو از دید یک ناظر بیرونی تلختر هم نشون میداد. مدتی بود که خاله میمنت دیگه قدرت راه رفتنش رو از دست داده بود و مامانبزرگ هم سختتر حرکت میکرد و گوشهای سنگین دو طرف اجازه حتی یک تماس تلفنی به این دو نمیداد و هردو توی یک شهر اما دور از هم زندگی میکردن. مامان هفته‌ای دو سه بار به خاله میمنت سر میزد و هروقت خونه مامانبزرگ میرفتیم براش از حال و احوال خاله میگفت و هروقت مامان خونه خاله میرفت، از مامانبزرگ براش تعریف میکرد تا اینکه پارسال زمستون خاله میمنت فوت کرد. اونم به شکلی که پسرهای نادونش تعلل کردن و با دیر رسوندنش به بیمارستان عمل فوت رو سرعت بخشیدن. نمیدونم توی این دوره زمونه چرا نباید با اورژانس تماس گرفت؟

حالا یک سال و چند ماه از فوت خاله گذشته و مامانبزرگ از این فوت خبر نداره. مامان که میره خونه مامانبزرگ و از حال خاله پرسیده میشه، مامان میگه: «خوبه! راحت و آروم…!» هربار یک طور طفره میره و همچنان خبری از دادن خبر فوت خاله نیست! به مامان میگم چرا اینطوری میکنید؟ میگه نمیخوایم پیرزن غصه بخوره! نمیدونم کار درستی میکنن یا نه اما دایی حسین تعریف میکنه که امسال مامانبزرگ گفته عید میخوام خواهرم رو ببینم. دایی حسین گفته باشه و قبول کرده ولی به شکل معجزه‌آسایی مامانبزرگ به خاطر شرایطش منصرف شده و به رسوندن سلام اکتفا کرده. این بازی موش و گریه تا کجا میره اما هربار که مامانبزرگ از مامان حال خاله رو میپرسه، من یه دنیا غمگین میشم. از خودم میترسم و روزی که اینطوری باشم و بی خبر از همه جا فکر کنم همه چیز خوبه. شاید این بی خبری بهترین حال ممکن باشه اما من دوست ندارم تجربه‌ش کنم.


5 فروردین

مارس 25, 2018

سال 97 خیلی سخت شروع شده. کار و کار. خستگی و بی حالی. امروز کمردرد اومد سراغم و ظهر اومدم خونه و خوابیدم تا 8 شب! بعد هم قدم زدن و فست فود انفرادی جهت شام! همیشه با خودم میگفتم چقدر غمگینن اینایی که تنها میان فست فود میخورن. اما امروز غمگین نبودم و خیلی عادی فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر این غذایی که میخورم آشغال و بی خاصیته! چند روز دیگه فشار کمتر میشه و من میمونم و حوضم! باید ورزش رو شروع کنم. باید جدی ورزش کنم. یه باشگاه خوب پیدا کنم، دوباره ورزش کنم، زندگیم رو یکمی منظم کنم. سال 97 باید سال شادی باشه و دم غنیت شمر باشم و بیخیال همه چیزای گذشته و آینده بگم گورپدر همشون. تک تکشون. دونه دونه شون. جا به جاشون و… شاد زندگی کنم. واقعا این تصمیم رو دارم. یعنی ممکنه؟


27 اسفند

مارس 18, 2018

امروز وقتی مبالغ وصولی شرکت توی ماه آخر سال رو جمع زدم خیلی خودم رو کنترل کردم که از خوشحالی نپرم توی بغل خانوم رئیس! امروز به معنای واقعی روی هوا بودم. نشستم و فقط به آدما لبخند زدم، خستگیم در رفت. هنوز کسری ها جبران نشده اما کامبک خوبی بود! میشه به ادامه حیات شرکت امیدوار بود.